حیرت آهنگم که می فهمد زبان راز من .. گوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید: "دستهایت را دوست می دارم." دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم .. می دانم .. می دانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت