تبليغاتX
آیدا در آیینه

اشک تو چشمای روشن اش حلقه زده بود که می گفت: چی می شه گفت؟

حرف هم که بزنی تف سربالاست!!!

گفتم: آره واقعا!

و فکر کردم کافیه تو همین لحظه سرمو بیارم بالا تا ...

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت توسط آیدا |

دکتر: شما غمی عمیق در دل دارید و این از صحبت کردنتان هویداست، بر خلاف ظاهرتان!

آن غم چیست؟

من: ... (به لب خندی کوتاه اکتفا می کنم)

( در دل می گویم: بله آقای دکتر، من عمیقا غمی در دل دارم، اما غم گین به این دنیا نیامدم این را می دانم!)

تشکر می کنم از دکتر و

از جایم بلند می شوم و دستگیره ی در را می چرخانم. دکتر با لحنی آرام می گوید: همه چیز درست می شود، نگران نباشید!

لبخند می زنم و باز هم تشکر می کنم. در را پشت سرم می بندم و می روم.

عرق کاسنی و شاتره و قرص رها دو عدد قبل از صبحانه، دو عدد قبل از شام! قرص رها!

 

** یاد اون راننده ی تاکسی بیچاره و از همه جا بی خبر افتادم که آخرای پاییز پارسال وقتی به پارک وی رسیدیم و می خواستم پیاده بشم گفت: دخترجون چاره اش فقط دو تا استامینوفنه! بیا بیا این دستمالو بگیر! و من باز سکوت کردم و تشکر در حالی که اشکام روی گونه هام یخ زده بود

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت توسط آیدا |

می چرخم، مثل این ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها

هی دور خودم می چرخم

مثل فرفره های بچگی می چرخم هی که برسم به تو

که دور شوم از تباهی و فراموشی

نمی خواهم انقدر بچرخم که یا دور شوم از تو

یا انقدر نچرخم که فراموش شوم در هیچ

 

 

پ.ن: می دونم خیلی وقته نبودم و می دونم بعضی دوستام خیلی با معرفت بودند که خیلی به من سر زدند ولی خوب نبودنم دلیلی جز عدم انگیزه نداشته! برای اینجا نوشتن هیچ چیزی نداشتم. حالا شاید بیام بنویسم کوتاه کوتاه. امتحانش می کنم شاید جواب داد.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت توسط آیدا |

دلم می خواهد چشمانم را باز کنم و ببینم که بله ... خدایان من هم هم کاری برای خودشان کرده اند و از این همه خستگی سر بر کنده اند!

هر شب به درگاه خویشتن دعا کردیم که ای خود آ ! خود ... آ ...

خدااااااااااااااا

و هی سخت تر شدیم و هی خدایان پرروتر شدند و هی بی خیال تر ما شدند!

دیگر خیلی دیر می شود آن روز ...

کاش چشم باز کنم  و ببینم که بله! رفته ام و روی صندلی خود دارم شعرهای ناگفته می بافم

گفتیم که غصّه نخوریم ...

غصّه خوردن کار بچه های کوچک است که عروسک گم می کنند

بعد هی بغض های فروخورده پایین دادیم و حالا خدایان هم به خفگی ما پشت کرده اند و هر هر می خندند

بله! البته بسیار موافقم که هرهر!

باید رفت ... مدت هاست می گویم باید رفت و هی رفته ام و باز گشته ام چون به دیوارهای سخت خورده ام

حالا هی به این آذر هشتاد و شش تف و لعنت فرستادم که نفرستادم ...

می گریم برای فردینان عزیزم که به دست های تشنه ی تو سپردمش ... در واقع جیب هایم را تکاندم تا فردینان را برایت بیاورم ...

فردینان ...

کاش من هم مثل تو در فرانسه بودم

و یک دایی داشتم که مرا با خودش می برد و می برد برای همیشه

 

 

پ.ن۱: فریناز بسیار عزیزم ... دلم برایت تنگ تنگ است ... یک هفته ی دیگه ظهیرالدوله جایت را پیش فروغ فرخزاد خالی می کنم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت توسط آیدا |